معين الدين محمد زمچى اسفزارى
252
روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )
نيست كه ايشان « 1 » ميگويند ] ، عبد إله چون ديد كه آن ضعيفه خشنود نميشود از اسب فرود آمد و دامن « 2 » خود پر ريگ كرد و در كاريز خود ريخت و تا سوار « 3 » شدن او مردم كاريز را انباشته بودند پس به خانه بازگشت « 4 » . و در تاريخ فامى مسطور است كه عبد إله طاهر ولايت كرمانرا بپسر عم خود داده بود . خبر بعبد إله دادند كه پسر عم تو بزن مجوسى قصد كرده و او را كشيده و مجوسى گفته : « مگر خداى بمرد » عبد إله پسر عم خود را عزل كرده بيكى از خواص خود شعرانى نام « 5 » فرمود كه بكرمان رو بفلان ده و فلان محله و فلان مجوسى « 6 » است آنجا او را « 7 » بنزديك من آر . رفت و او را حاضر آورد « 8 » عبد إله ازين حال بپرسيد « 9 » گفت واقع است « 10 » و اين پسر عم او آن زن مجوسى را با خود بنشابور آورده بود
--> ( 1 ) - مج : چنان نيست كه ايشان ميگويند . مد : چنان نيست كه ميگويند . ( 2 ) - مج . مد : فرود آمد و دامن . مك : فرود آمد دامن . ( 3 ) - مج : ريخت و تا سوار . مك . مد : ريخت تا سوار . ( 4 ) - عبارت . [ پس به خانه بازگشت ] از زيادات مج مىباشد و در مد و مك ندارد . ( 5 ) - مد : خبر بعبد إله آوردند كه پسر عم خود را معزول كرده بيكى از خواص خود شعرانى نام . مج . مك : خبر بعبد إله دادند كه پسر عم بزن مجوسى قصد كرده و او را كشيده و مجوسى گفته ( مگر خداى بمرد ) ؟ عبد إله پسر عم خود را عزل كرده بيكى از خواص خود شعرانى نام . ( 6 ) - مج . مك : محله و فلان مجوسى . مد : محله كه فلان مجوسى . ( 7 ) - مج : مجوسى است آنجا او را بنزديك . مك : مجوسى است بنزديك . مد : مجوسى است آنجا او را نزديك ( 8 ) - مج . مك : حاضر آورد . مد : حاضر كرد . ( 9 ) - مج . مد : عبد إله از اين حال پرسيد . مك : از اين حال بپرسيد . ( 10 ) - مج . مك : گفت واقع است . مد : واقعيست .